محمد معصوم البكري ( نامى )
246
تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )
مردم بجهة انتقام مردم كاكرى توجه فرمودند . و باندك توجه مردم منگچه جلا وطن شده رو بگريز نهادند . آخر الامر باندك مدت سيد ابو الفضل ولد مير عدل كه سردار لشكر بود عنان تعاقب بر تافته عزيمت مراجعت نمود و در قلعهء بهكر آمد . بعد از چندگاه مير عدل فصد نمودند ، و خون بسيار ازو برآمده ضعف عارض او گرديد ، و در هشتم « 1 » شهر شعبان سنه اربع و ثمانين و تسعمايه بجوار رحمت ايزد تعالى و تقدس پيوست . و بعد از فوت او بندگان حضرت ظل اللهى شاهنشاهى حكومت بهكر را به دستور پدر به او ( يعنى سيد ابو الفضل ) تفويض فرمودند . و در سال ديگر مقدمان كاكرى را مقيد و محبوس گردانيده يك دو كس را زير پاى فيل ( f . 184 b ) هلاك كردند . و در تاريخ دويم ذى القعده سنه خمس و ثمانين و تسعمايه اعتماد خان خواجه سراى كه از معتمدان درگاه بود بايالت بهكر آمد . و چون حدة مزاج داشت ، به سپاهى و رعايا و ائمه سلوك خوب ننمود . بعضى از مخاديم ازو رنجيده روى توجه بدرگاه عالم پناه آوردند . هر چند او كس فرستاده معذرت خواست ، مخاديم تسلى نشده عزيمت سفر مصمم گردانيدند . و چون بملازمت بندگان حضرت ظل اللهى رسيده اظهار شكايت از ان بى سعادت نمودند ، بر زبان [ حضرت گذشت كه هر گاه كه او اين مردم عزيز را رنجانيده ، كشته خواهد شد . و هم چنان كه ] « 2 » بر زبان الهام بيان ظل اللهى گذشته بود بوقوع آمد . و آن قضيه برين منوال بود كه چون او هميشه هزل و مطايبه را پيشهء « 3 » خود ساخته بمردم خوب سخنان غليظ و ركيك مىگفت ، و بمردم سبك معاملگى مىكرد ، روزى جمعى از سپاهيان اتفاق كرده در ديوانخانه او را روز تاريخ دهم ربيعالاول سنه ست و ثمانين و تسعمايه بشهادة رسانيدند . و بعد از اعتماد خان بندگان حضرت ولايت بهكر را ( f . 185 a ) بشركت جاگير مسند عالى فتح خان مهارت « 4 » و راجه پرمانند خويش راجه تو درمل
--> ( 1 ) ح : بيستم ( 2 ) اين جمله در ف موجود نيست ( 3 ) م : شعار ( 4 ) م : مهاوت ؛ ح : بهادر